پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کوبانی بمان - شعری از جانی کرماشانی برای کوبانی


«بمان کوبانی»
بمان کوبانی
کوبانی بمان
سرود پیروزی را
تا آخر بخوان
بدان که اکنون
تنها نام توست
بر سر زبان
در قرن پول
در قرن حرص،
که بلعیدند قدرتها
آن بزرگ واژه‌ی "انسان"،
تو کوبانی
تو تعریف راستینی
از نام پربار انسان
در این آشفته بازار جهان
که زن کالا شده
در چشم مردان
تو معنایی دگر دادی
به نقش زن
به نام زن
در این دنیای بی‌وجدان...

بمان کوبانی
کوبانی بمان
بمان و بجنگ
با اهریمنان
در جدال با تاریکی و شب
بدان که تویی
پیروز میدان...
تو ای فرزند قیام و کاوه‌‌
تو ای فرزند خورشید تابان
بمیران و بخشکان
ریشه‌ی ضحاک زمان
تو قبله گشته‌ای امروز
قبله‌‌ای زیبا برای
آزادیخواهان جهان
پس،
بمان کوبانی،
کوبانی بمان،
کوبانی بمان...
شعر از جانی کرماشانی
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دو شعر کوردی و فارسی با یک مضمون و محتوا در مورد کوبانی


« برای کوبانی »

تو از کوبانی من از کرماشان
ما هردو کوردیم از نسل شیران
با اینکه دوری، با تو همدلیم
لک و لر و جاف، کلهر و گوران
هردو برادر هردو همخونیم
اشکم با غمت، می‌گردد روان
کاش همچون عقاب پر می‌گشودم
تا سویت آیم رو به آسمان
تا شوم حامی همچون برادر
در جنگ با آن 'داعش' حیوان
با آن سپاه تاریکی و شب
که گشته همراه با خود شیطان
شب‌پرستی که غافل از آنست
خورشید بوده پیروز میدان
ببخش که از تو، دورم کوبانی
شعرم تقدیمت ای مهد شیران

شعر از جانی کرماشانی

« ئه‌ڕا کوبانی »

تو لـــــه کوبانی من لـــه کرماشــان
هه‌ردو کوردیمن لــــه نه‌سل شـیران
هه‌رچه‌ن دویریدن، دڵمـان هالــه لاد
له‌ک و لورو جاف، که‌ڵهور و گوران
هه‌ردوگمان براو هه‌ردوگمان هاوخوین
خه‌م و په‌ژاره‌د ئه‌شکم کـه‌ی ره‌وان
خوه‌زیا جوور هه‌ڵوو باڵه‌و بگردیام
تا بام ئـــــه‌ڕا لاد وه ڕی ئاسمــــان
پشتـــد بگردیـــام هـــه‌ر جوور برا
لــه جه‌نگد وه‌گه‌رد 'داعش' حه‌یوان
وه‌گه‌رد ئه‌و سپای تاریکی و شـه‌وه
ک هه‌مرا بیــــه وه‌گه‌رد شه‌یتــــان
قافڵ له‌یه‌سه ئـــــه‌و شه‌وپه‌ره‌ستــه
هه‌میشه خوه‌ره، پیرووز مه‌یـــدان
بوه‌خش ک دویرم، له‌لید کوبانــــی
شعرم پیشکه‌شد ئه‌ی مه‌هد شیران

جانی کرماشانی



[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شعر کوردی کرماشانی همراه با ترجمه‌ فارسی


«حه‌سره‌ت»
له‌‌و ڕووژه چیده، دڵ بی‌قه‌راره
ته‌نیـــــا، خاتره‌د، لام یادگــــاره
حه‌سره‌تم یه‌سه یه‌ی شه‌و من و تو
تا سوو بنیشیم گه‌ردیه‌ک دوواره
ده‌س یه‌ک بگریمن، روی وه ئاسمان
تماشا بکه‌یم پرشـــــه‌ی هه‌سـاره
هه‌م بایم بخه‌نیم دڵشاد و دڵ‌خوه‌ش
له دڵ ده‌ر بکه‌یم خه‌م و په‌ژاره
گه‌ردیه‌ک بمینیم، تا دونیا دونیاس
له خوه‌‌شی و سه‌ختی ئی ڕووژگاره
بایم و بوه‌سیم، عه‌هدی وه‌گه‌رد یه‌ک
زنده‌گی بکـــه‌یم لـــه نوو دوواره
دڵ یه‌ک نه‌شکنیم تا ڕووژ مردن
بویمنه عشقه‌گه‌ی شوهره‌ی ئی‌ شاره
ئه‌ر ڕووژی مردیم له یه‌ک جیا بیم
له‌و دونیا هه‌میه‌ک بگریم دوواره
(جانی کرماشانی)

برگردان:
از آن روزی که رفتی دلم بی‌قراره
تنها خاطره‌ات برایم به یادگار مانده
حسرتم اینه که یک شب من و تو
دوباره با هم تا صبح بشینیم
دست هم رو بگیریم و رو به آسمان
به نور و درخشش ستاره نگاه کنیم
باز باهم بخندیم دلشاد و دلخوش
و غم و غصه رو از دل بیرون کنیم
با هم بمانیم تا دنیا دنیاست
در خوشی‌ها و ناخوشی‌های روزگار
بیاییم و باهم عهدی ببندیم
که زندگی رو از نو شروع کنیم
دل همدیگر رو نشکنیم تا روز مردن
اگر روزی مردیم و از هم جدا شدیم
در آن دنیا باز به همدیگه برسیم

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شعری تقدیم به زنان مبارز کوبانی

تقدیم به زنان مبارز کوبانی
«زنان کوبانی»

ببینید آن زنان کُرد «کوبانی» که می‌جنگند
ولی هرگز اسیر و برده‌ی دشمن نمی‌گردند

هجوم آورده‌ است دشمن به خاک پاکشان اما
دریغ از یک وجب خاکش به آن دونان نمی‌بخشند

کمر بستند آن زنها به جنگ با سپا‌ه شب

ز تاریکی نمی‌ترسند، چرا چون نسل خورشیدند

زنان این سو، نماد عشق و آزادی و ایثار
زنان آن سو نه انسان، بل، کنیز زر خریدند

خیال خامشان گویا، خلافت می‌کنند از نو
سیه‌پوشان به دست خود، جهنم را خریدند

به آنان درسی آموزند، زنان شهر کوبانی
که تا هست و که تا بوده در این دنیا ندیدند
شعر از جانی کرماشانی


[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شعر کردی کرماشانی همراه با ترجمه‌ - خطاب به تروریست‌های داعش

"ئه‌ڕا داعش"
هه‌مدواره تاریخ تکراره‌و بیه
عه‌ره‌ب جور جاران هه‌م هاره‌و بیه
عه‌ره‌ب وه ته‌نیا که‌ی جورئه‌ت دیری!
زووڵ وه چه‌ن‌لاوه هه‌مراهی بیه
په‌رچه‌میان سیه‌و دڵیشیان سیه‌س
ئاخه‌ میراته، ده‌س و ده‌س بیه
توان هه‌مدواره خڵافه‌ت بکه‌ن
وه خوین مه‌ردم سه‌ریان مه‌ست بیه
نه وژدان دیرن نه یه‌ی چکه ره‌حم
شه‌یتان ره‌هنه‌ماو ره‌هبه‌ریان بیه
نمادیان مانگه‌و و دوشمن خوه‌رن
هه‌ر له‌ ئه‌زه‌ڵه‌و یه ره‌سمیان بیه
وه‌لی بزانین ئه‌ی شه‌و په‌ره‌سته‌یل
رووژ له تاریکی هه‌ی سه‌رتر بیه
ئیره وڵات خوه‌ر و ئاگره
میترائی و زه‌رده‌شت ئائینی بیه
ژن له لای ئیوه به‌رده‌و ئه‌سیره
ژن ئه‌ڕای ئیمه هه‌ی ژیان بیه
ئی فکر خامه له سه‌ر ده‌ر بکه
ک "قادسیه" هه‌م تکرار بیه!
یه خاس بزانه دوێت و کور کورد
ئه‌ڕا خاک خوه‌ی گیان‌فه‌دا بیه...
شعر: جانی کرماشانی

برگردان شعر به فارسی:
"به داعش"
تاریخ دوباره تکرار شده
و عرب بمانند گذشته هار گشته‌است
عرب به تنهایی کی جرات دارد!؟
حرامزاده‌هایی از چندین طرف همراهش شده‌اند
پرچمشان سیاه‌ست بمانند دل سیاهشان
چون میراثی‌ست که دست به دست به آنها رسیده
میخواهند دوباره خلافت کنند!
و با ریختن خون مردم سرمست شده‌اند
نه وجدان دارند و نه یک ذره رحم
شیطان راهنما و رهبرشان شده
نمادشان ماه‌‌ است و با خورشید دشمنند
این از ازل رسمشان بوده...
اما بدانید ای شب‌پرستان
روز و روشنایی همیشه از تاریکی سرتر بوده
اینجا سرزمین خورشید و آتش‌ست
میترائی و زرتشتی آیینش بوده
زن نزد شما اسیر و برده بوده
اما زن برای ما همان مفهوم واقعی زندگیست
پس این فکر خام را از سرت بیرون کن
که "قادسیه"‌ باز تکرار شده!
این را خوب بدان که دختران و پسران کرد
همیشه برای خاک و سرزمینشان جان‌فدا بوده‌اند...


[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بز و درخت آسوریک

میان درخت نخل از آسور(بابل) که مظهر فرهنگ بربر و بیابانی است و بُزی از سرزمین ایران که مظهر تمدن شبانی اقوام ساکن آن است، درباره‌ی اینکه کدام یک از آن دو بیشتر و بهتر به مردم، به دین و گسترش تمدن خدمت می‌کند مناظر‌ه‌ای سخت در می‌گیرد. هر یک درباره‌ی فضیلتهای خود شمه‌ای می‌گویند. سرانجام بُز بر درخت نخل چیره می‌شود.
مضمون این منظومه باید بسیار کهن و مطابق با یک حدس منطقی، می‌تواند حتی به سه تا چهار هزار سال پیش، به دوران نخستین برخوردهای مردم ساکن ایران با آسوریان برگردد. آنچه که این حدس را تقویت می‌کند آن است که نقش بز به شکل طبیعی یا سمبولیک در آثار باقیمانده از دورانهای باستان دیده می‌شود و نیز نقش درخت نخل. نکته‌ی جالب در این منظومه آن است که نخل با بز مورد مقایسه‌ی مشخص قرار می‌گیرند که هر یک با ایجاد محصولات متنوعی در پایه‌ی دو نوع تمدن قرار دارند.
روشن است که این داستان بعدها یعنی در زمان اشکانیان در منظومه‌ا‌ی که سراینده‌ی گمنام به زبان پهلوی سروده، رنگ زمان به خود گرفته و برخی اشارات مذهبی و غیر مذهبی بدان افزوده شده‌است.
با این حال بعضی از این مراسم مذهبی که در منظومه بدانها اشاره رفته است (مانند: نوشیدن عصاره‌ی گیاه مقدس هوم)، از مراسم بسیار کهن است و ممکن است از همان ایام باستانی در متن این منظومه از آن یاد شده باشد.
« درخت آسوریک » مانند « یادگار زریران »  یکی از کهن‌ترین نمونه‌های شعر پهلوی است که از دوران اشکانی منشا می‌گیرد و نگارنده آن را به پارسی برگردانده است. وزن منتخب برای شعر فارسی با وزنی که به عقیده‌ی استاد معروف پهلوی شناس، و.ب.هنینگ، منظومه‌ی درخت آسوریک در آن سروده شده کمابیش نزدیک است. ترجمه‌ی فارسی در بخش عمده‌ی خود، متن را از جهت مفهوم و لفظ منعکس می‌کند. تنها در مواردی چند به اقتضای شعری مترجم الفاظ یا جملات کوچکی به ناچار افزوده و یا برخی عبارات مبهم را با تغییری که به نظر وی ممکن می‌آمده، بیان داشته است.
این نخستین ترجمه‌ی منظومی از « درخت آسوریک» است که به فارسی انجام گرفته و می‌تواند یک مناظر‌ه‌ی بسیار کهن را با بیان شعری به فارسی ارائه دهد. برخی از واژه‌های متروک و نا آشنا که در متن ترجمه به کار رفته در پایان در زیرنویس توضیح داده شده است.
 بز کوهی همراه با (علامت) درخت خرما، جنس: نقره، اندازه: 26.9 در 17.1 در 7.8 سانتی‌متر، قدمت: سده‌ی هشتم تا ششم پیش از میلاد (دوران پیش هخامنشی)، محل نگهداری: موزه‌ی میهو در ژاپن
مناقشه میان کشاورز یکجانشین و دامدار کوچ رو از همان دوران آغاز شد و زد و خوردها و جنگ ها و مفاخره‌هایی را به‌وجود آورد. که به احتمال منظومه درخت آسوریک شرح خلاصه ای از این مناظرات است. درخت «نخل» همچون «گاو» نمادی از جامعه کشاورزی است.
«بز» و «نخل» هر دو دارای اشتراکات و تفاوت‌هایی بودند. از  آنجایی  که هر دو قوت روزمره انسان را فراهم می‌کنند، فصلی مشترک دارند و نقطه افتراق آن‌ها در جایی است که هریک متعلق به دو جامعه و دو شیوه زندگی متفاوت بوده است. تهیه غذا در دنیای باستان از چنان اهمیتی برخوردار بود که در جهان بینی و باور مردمان تاثیر مستقیم داشت. لذا مناظره بز و نخل ریشه در مناقشه‌ای طبیعی بود. «بز» اگر چه در سراسر فلات ایران جایگاه تقدس خود را از دست داد، اما همچنان اهمیت و موقعیت خود را نزد دامداران و شکارگران زاگرس حفظ کرد. کوه‌های زاگرس مامن و چراگاه انواع بزهای وحشی و اهلی بود چون «بز» نسبت به سایر دام‌ها حیوانی قانع است و عشایر ساکن کوه‌های غربی ایران به جبر اقلیم ناهموار و دره‌های عمیق و کوه‌های بلند همچنان «بز» را که در خدمت ایننوع  معیشت بود عزیز می‌داشتند.
آنچه از متن منظومه‌ی «درخت آسوریک» بر می‌آید آن است که موقعیت جغرافیایی «درخت آسوریک» و محل مناقشه‌ی این دو موجود در سرزمین کنونی عراق و دشت‌های غربی زاگرس است. «سورستان» یکی از استان‌های ایران باستان است که حدود تقریبی آن، کشور امروزین عراق را در برمی‌گیرد. سورستان به هر روی جایی است در دشت آنچنان‌که رویشگاه «نخلِ» منظومه آسوریک نیز هست. پژوهشگران در خصوص جایگاه و موطن «بز» که سوی دیگر این مناظره است سکوت اختیار کرده اند. اما خود منظومه نشانی‌های این موطن را به ما می‌دهد، هنگامی که «بز» مفاخره‌های خود را برای «نخل» بر می شمرد، می‌خوانیم:
«بد‌ان که من د‌ر کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم. د‌ر حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبید‌ه ‌شد‌ه‌ای و توان رفتن ند‌اری».
موطن «بز» در کوه است و نخل در دشت، جایگاه «بز» می‌بایست در نزدیک‌ترین اقلیم کوهستانی قلمروی فرهنگ ایرانی به کشور سورستان (رویشگاه نخل) تصور شود. کوه‌های زاگرس نزدیک‌ترین اقلیم کوهستانی به «سورستان» زمین بوده است. در منظومه‌ی «درخت آسوریک» بز که نماد جامعه دامدار کوچنده است، نخل را که نماد جامعه کشاورز و یکجا نشین است را تحقیر می کند.
 «بز» منظومه درخت آسوریک متعلق به جامعه‌ای کوه نشین و کوچ رو در شرق سورستان و عراق امروزین است. وقتی که در ادامه این منظومه از زبان «بز» می خوانیم:
«من می توانم از کوه به کوه د‌ر کشورهای بزرگ سفر کنم و مرد‌مانی از نژاد‌های د‌یگر را ببینم».
پس درمی یابیم که یکی دیگر از خصوصیات جامعه ای که بز  به آن متعلق است سفر و جابه جایی در کوهستانی با «چشمه های پاک» و «گیاهان خوشبو» است.
درخت آسوریک
( ترجمه از منظومه‌ی پهلوی به نظم پارسی ـ احسان طبری):

درختی رُسته اندر کشور آسور زشت آیین
بُنش خشک و سرش تَر، برگ آن ماننده‌ی زوبین
بَرِ آن چون بَرِ انگور، در کام کسان شیرین.
شنیدستم که شد با بُز، درخت اندر سخن بازی
که: « از تو برتر و والاترم در چاره پردازی
به خونیرَس که مرز چارم گیتی‌ست، همسان نیست،
درخت دیگری با من به زیبایی و طنازی.
چو بارِ نو برآرم، شه خورد زان بارِ خوب من
فَرسبِ بادبان و تخته‏ی کشتی‌ست چوب من
سرای مردمان را برگ و شاخم هست جارویی
برنج و جو فرو کوبد، گواز غله‌کوب من
همیدون موزه بهرِ پای برزیگر ز من سازند
دم آهنگران، بر کوره‏ی آذر ز من سازند
رَسَن بر گردن تو در بیابان در، ز من سازند
مر آن چوبی که کوبیدن شبان بر سر، ز من سازند
تبنکو بهر داروی پزشکان زمین باشم
به دهگان شیر و مر آزدگان را انگبین باشم
به تابستان به فرق شهریاران جاگزین باشم
چو آتش را برافروزم سراپا آتشین باشم
به مرغان آشیانم، سایبانم بهرِ ره پویان
ز تخم من به بوم تو درختی نو شود رویان
اگر مردم، نیازارندم این گیسوی جادویم،
به جاویدان درخشان است چون گیسوی مه رویان
هر آن کس بی میِ و نان ماند و بی‌تدبیر می‌گردد
ز بارم می‌خورد چندان، که تا خود سیر می‌گردد. »
بجنبانبد سر آن بز، که: « با این هرزه پردازی
 کجا هر ناکسی در رزم بر من چیره می‏گردد؟! »
پاسخ بز به درخت نخل :
« درازی همچو دیو و کاکُلت ماند به یال او
که در دوران جمشیدی و آن فر و جلال او
همه دیوان پر آزار در بند بشر بودند
سرت شد زردگون، گویا به فرمان و مثال او
اگر در نزد گفتارت بپرهیزم ز آشفتن
( که دانا نزد نادان بردباری را نهد برتر)
چه سان آخر توانم دعوی خام تو بشنفتن؛
وگر پاسخ دهم، آن نیز کاری هست نا درخور
مرا ننگی گران باشد به گفتت پاسخی گفتن.
ز مرد پارسی بشنیده‌ام افسون کار تو
که خود باشی گیاهی بی‌خرد، بی‌سود بار تو
چو گاوانت گُشن باید نهادن، تا به بار آیی
که تو خود روسپی زادی و با نر، در کنار آیی
مرا، هرمزد ورجاوند و دادارست پشتیبان
عبث با چون منی، ای دیو، سوی کارزار آیی
ستایم کیش مزدا را که ایزد داد تعلیمش
به "گوشورون" و گاه "هوم نوشیدن" منم نیرو
که شیر از من بود، وقت نماز و گاه تکریمش
ز من سازند بهرِ زاد و توشه: کیسه و خورجین
ز چرم من کمر سازند زیبا و گُهر آگین
به پای مرد آزاده، منم آن موزه‌ی چرمین
به دست خسروان انگشت‌بان، مَشکم به دشت اندر
که آب سرد از آن ریزند در هر جام و هر ساغر
ز من دستار خوان سازند و بر آن سور آرایند
مر آن سور کلان و سفره‌ی پُر نور آرایند
به پیش شهریاران پیشبندم چون که دَهیوپد
بیاراید سر و رو را، هماره در بَرَش آید
ز چرمم- نامه و طومار باشد- دفتر و پیمان
بر آن گردد نبشته: مایه‌ی آرایش دیوان
ز من زه بر کمان‌ست و کمان بر شانه‌ی مردان
بَرَک از من کنند و جامه‌های فاخر اعیان
دوال از من کنند و بند و زین و زینت اسبان
نشیمن گه به ژنده پیل بهرِ رستم دستان
و یا اسفندیار گو چو گردد عازم میدان
نبگشاید مر آن بندی که از چرمم شود محکم
نه از « بلکن»، نه « کشکنجیر »، کان دژها زند بر هم
همان انبان بازرگان ز من سازند، کاندر آن،
به هر سو می کشد « پُست» و پنیر و روغن و مرهم
در آن انبان به نزد شهریار آرند زی بستان
ز کافور و ز مشک و خز که آید از تِخارستان
فراوان جامه‌ی شه‌ وار، اندر بر نگارستان
ز پشم من بود تشکوک و « کُستی » در تن مؤبد
کنیزان را به تن از من، بسی دیبای زنگاری
ز موی من رسن بر گردن گاوان پرواری
مرا شاخی کَشَن بر پشت همچون شاخ آهویان
به سوی بحر وَرکش می‌روم از مرز هندویان
از این کًه تا بدان کًه، زین زمین تا آن زمین پویان
به هر جا مردمی‌ یابم، نژاد و چهره رنگارنگ
گهی سگ سار، گه بر چشم، گه بر آب، گه بر سنگ
مکان بگزیده هر یک در بسیط تیره خاک خود
گهی از گوشت، گه از شیر من جسته خوراک خود
ز من این قوم کارِ روزیِ خود، راست می‌سازند
ز من افروشه و شیر و پنیر و ماست می‌سازند
فراوان است و گوناگون همی محصول و بار از من
ببین چون بهره یابد شهریار و کوهیار از من
ز دوغم کشک می‌سازند بهرِ کاخ سلطانی
چو هنگام پرستش گشت در درگاه یزدانی
به روی پوستم مزدا پرستان پادیاب آرند
ز من، وز چرم من باشد چو گاه دست افشانی
به شادی چنگ بنوازند و تنبور و رباب آرند
بهای من، بهای تو، نه یکسان است، خرما را
پشیزی نیز بس باشد ولی با ده درم نتوان،
خریدن چون منی را از شبان، چون تو نی‏ام ارزان
مرا این سود و نیکی و دهش باشد به بوم اندر
سخن زرینه راندم نزدت ای خرما بُن بی‏ بَر
چه سود از این سخن، گویی برافشاندم دُر و گوهر
به نزدیک گرازی، یا نوازم چنگ جان پرور
به پیش اُشتر مستی، که جز شیون نکرد از بر
که هر کس از نهاد خویش دارد طینتی دیگر
چراگاهم همه خوش بو، به کُهسار فلک فرسا
گیاه تازه آنجا می‌چرم، وارسته از غم‌ها
ز آب سرد چشمه ، تشنه کامِ من، بر آسوده
تویی، چون میخ جولاهان، به خاکی گرم کوبیده
پیروزی بز در مناظره :
بدین گفتار خویش پیروز شد بز بر حریف خود
مر آن خُرما بن بیچاره خامُش شد به لیف خود
پایان:
خوشا آن کس که بر کرد این سرودِ من
و یا بنوشت آن را، اوست در خورد درودِ من
به گیتی دیر بادا زیستش، خصمش فنا بادا !
تنش شاد و دلش شاد و روانش بی بلا بادا !

زیر نویس:
فرسب : دیرک کشتی
گواز : افزار غله کوبی، دنگ، هاون
تبنکو : صندوق
گشن نهادن : آمیزش مصنوعی دادن
ورجاوند : مقدس
گوشورون : عید مذهبی
هوم : عصاره گیاه مقدس
انگشت بان : انگشتانه‏ی چرمین برای تیراندازی
دستار خوان : سفره
دهیوپد : فرمانده کشور
بلکن : قلعه کوب
کشکنجیر : قلعه کوب، افکن
پُست : حلوا
تشکوک : جامه‏ی سفید
کُستی : کمربند مذهبی
ورکش : خزر
افروشه : نوعی از لبنیات
منابع:
کتاب الکترونیک درخت آسوریک ـ احسان طبری http://bookmaker.ir/
 کتاب «ریشه‌های کهن‌تر بلوط» سامان فرجی بیرگانی

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

زرتشت پیامبر بزرگ کُرد

شاید بعد از گذشت هزاران سال از ظهور "زرتشت"، نتوان به درستی و با قاطعیت در مورد زداگاه اصلی وی اظهار نظر کرد، اما امروزه هنگامی که از زادگاه زرتشت سخن به میان می‌آید، ناخودآگاه نگاه‌ها به سمت نواحی شرق و شمال شرقی ایران یعنی خراسان و افغانستان امروزی معطوف می‌شود و این به خاطر شناخت نسبتا محدودی است که ما از طریق دانشمندان و اوستا شناسان غربی، درباره‌ی زادگاه زرتشت کسب نموده‌ایم.
گروه زیادی از دانشمندان و اوستا شناسان غربی، زرتشت را برآمده از شرق ایران می‌دانند و بر این عقیده هستند که زادگاه او خراسان کنونی یا افغانستان بوده‌است، این در حالی است که یا از جانب این دسته از دانشمندان غربی، هیچ گونه تحقیق و پژوهش جامع و کاملی درباره‌ی وجه اشتراکات زبان اوستایی و پیوندی آن با زبان کُردی امروزی(آنگونه که در مورد زبان‌های شاخه‌ی شمال شرقی ایران با زبان اوستا انجام شده) صورت نگرفته‌است و یا آنکه آنها عمدا و با نیت خاصی، قصد داشته‌اند تا زرتشت را به شرق ایران نسبت دهند، چون تا همین یک قرن گذشته، یعنی تا قرن بیستم، همگی تاریخ‌دانان غربی در اینکه زرتشت برآمده از غرب ایران و در میان مادها بوده‌است، با هم اتفاق نظر داشتند و این تغییر عقیده‌‌‌ی آنها، آنهم  به یکباره، تا حدود زیادی عجیب به نظر می‌رسد!
حال به نظریه‌ی برخی از این دانشمندان که گویا زادگاه زرتشت در شمال شرقی ایران بوده‌است نگاهی خواهیم انداخت و سپس  نظریه‌ی آن گروه از دانشمندان و اوستا شناسان را خواهیم آورد که بر این عقیده هستند که زادگاه زرتشت، غرب و شمال غرب ایران و نواحی کردستان امروزی بوده‌است.  
"نیبرگ" که از دانشمندان نامدار در زمینه‌ی اوستا شناسی است، زادگاه زرتشت را خوارزم معرفی می‌کند و بر این باور است که گاتاها در شهر ری یا "راگا" نوشته شده‌است. او می‌گوید زرتشت نخست در کرانه‌های رود سیحون می‌زیسته و سپس به شهر ری روی آورده است.
"لومل"؛ خوارزم یا خیوه را که در افغانستان کنونی است، زادگاه زرتشت می‌داند و می‌گوید: «...اینکه برخی از پژوهشگران به اشتباه خاستگاه زرتشت را سرزمین‌های باختری ایران گمان برده‌اند، از آن روست که ری یا (راگا) و آذرآبادگان، از کانون‌های بزرگ دین زرتشت در دوران باستان به شمار می‌رفته‌اند، ولی این سرزمین‌ها به هیچ روی با داده‌های گاتاها سر برابری ندارند. مغان و کیش‌بانان آیین زرتشت، در دوره‌های پس از او از باختر ایران‌زمین و از میان مردم ماد برخاستند. آیین زرتشت نیز به دستیاری همین مغان مادی گسترش یافت، بویزه آنکه آذرآبادگان، کانون گرامیداشت آتش بوده و نام آن سرزمین نیز از "آتر" به چم آتش سرچشمه گرفته‌است.»
هنینگ(Henning) خاورشناس آلمانی، کریستین سن(Chrritensen) دانشمند بزرگ دانمارکی و هومباخ(H. Humbach) نیز بر این باورند که شمال شرقی ایران زادگاه زرتشت بوده‌است.
"شدر" خاستگاه زرتشت را شمال خاوری کرانه‌های ایران و در ترکستان خاوری، در نزدیکی دریاچه‌ی آرال می‌داند و بر این باور است که زرتشت هرگز به ایران کنونی پا نگذاستژ و داستان‌هایی که درباره‌ی کرد و کار او در باختر ایران بر سر زبان‌هاست، به هیچ روی بنیاد تاریخی ندارند!!!
او می‌گوید مغان و کیش‌بانان آیین زرتشت پس از او به باختر ایران سفر کردند و آیین زرتشت را به آذرآبادگان و دیگر کرانه‌های باختری ایران بردند.
"ویدگرن" دانشمند دیگر اوستا شناس می‌نویسد: «بنمایه‌هایی در دست است که زادگاه زرتشت را در پیرامون خوارزم، باکتریا و سغدانیا در پیرامون دریاچه‌ی آرال نشان می‌دهند.»
مری بوریس(Marry Boyce)، اوستا شناس نامدار انگلیسی، شمال شرقی ایران و کرانه‌های خوارزم، که سرزمین‌های سغد، باختر، فرگانه و پارت را در بر می‌گیرد و امروز جمهوری‌های ازبکستان، قرقیزستان، تاجیکستان و ترکمنستان هستند را زادگاه زرتشت می‌داند و بر این باور است که زبان گاتاها گویش خاوری است که حتی تا سده‌ی دوم ترسایی نیز در خوارزم بکار می‌رفته‌است.
هینتس، زرتشت را برآمده و بالیده در باکتریا می‌داند.
کیگر، خاستگاه زرتشت را سرزمین اسکیت‌ها یا ساک‌ها که همان سیستان یا سکستان است می‌داند.
میلز، بیشتر به شمال شرقی ایران نگاه می‌کند و آن سرزمین را زادگاه زرتشت می‌داند.
زهنر(Zaehner)، پژوهشگر فرانسوی، زادگاه زرتشت را خاور افغانستان و در میان مردمی که سرزمین فراخی از جنوب روسیه را فرا گرفته‌ بودند گمان می‌برد. او بر این باور است که از میان همین مردم، تبارهای ماد، پارس، باکتریا، سغدانیا. خوارزمی و پارتی پدید آمدند و سپس از هم جدا شدند.
پروفسور دوشن گیمن(Duschene Guillemin) پژوهشگر، زبانشناس و استاد نامدار زبان‌های کهن ایرانی می‌نویسد: «... بارتولمه و گلدنر و برخی دیگر از خاورشناسان کوشیدند تا داستان‌های گفته شده درباره‌ی زرتشت را در هم آمیخته و بگویند که وی در میان مادها زاده شد، ولی ناچار به باختر یا سیستان گریخت، ولی نیبرگ نشان داد که همه‌ی داستان‌ها درباره‌ی زاده شدن زرتشت در سرزمین ماد و پیوند دادن دگرگونی‌های دینی به باختر ایران، از آنجا سرچشمه گرفته‌است که در زمان ساسانیان مرکز دستگاه ساسانی در باختر ایران بوده و کوشش دستگاه ساسانی بر این بود تا به همگان بباورند که از همان آغاز چنین بوده‌است.»!
و باز می‌نویسد: «... درباره‌ی تعیین مکان زرتشت می‌توان به داده‌های سنتی استناد کرد که آن را در ایران خاوری قرار می‌دهند. آریانم‌ویجه(ایرانویج) "جایگاه آریایی‌ها" که در اوستا، گهواره‌ی کیش زرتشتی شناخته شده، بی‌شک یک نامگذاری اسطوره‌ای است. با وجود این از آنجا که این نام در صدر فهرست محلهایی قرار دارد که از شمال به جنوب جلو می‌رود، می‌توان جای آنرا در شمال دو ناحیه‌ای که به دنبال آن برده‌ شده، یعنی سغد و مرو، قرار داد. بنابراین همانطور که مارکوارت(Markwart) از سال 1900 و بدنبال او بنونیست، نیبرگ و هنینگ تاکیید کرده‌اند، ین محل همان خوارزم است. درستی این استنتاج با کشفیات اخیر زبان‌شناختی که هنینگ روشنگر آن بوده، تایید شده‌است. هنینگ تذکر می‌دهد که عبارت خوارزم در این مورد باید در معنایی گسترده ملاحظه شود.» ژ. دوشن گیمن، برگردان عباس باقری ـ رویه 10
پرفسور لنتس(W . Lenz)، رودلف(K . Rudolf) و ایلرس(W . Eilers)، دانشمندان آلمانی نیز بر این عقیده‌اند که زادگاه زرتشت شمال شرقی ایران بوده‌است.
زولستر(Fr . Zolzer)، خاورشناس آلمانی در بررسی‌هایی که در سال 1979 انجام داده، می‌نویسد: «تا سده‌ی بیستم دیدگاهی که در زمان ساسانیان و از سوی کیش‌بانان زرتشتی گفته شده‌ و زرتشت را برخاسته از آذرآبادگان نشان می‌داد، از سوی بسیاری از پژوهندگان پذیرفته شده بود، ولی امروز ما به روشنی می‌دانیم که این پنداربافی‌ها بر هیچ بنیاد تاریخی استوار نیستند. بررسی‌های زبان‌شناسی نوین نشان می‌دهند که زبان گاتاها وابسته به خاور ایران‌زمین است نه باختر ایران.»
استاد علی‌اکبر جعفری، گاتا شناس ایرانی، در نوشته‌‌ی خود بنام "پیام زرتشت" می‌نویسد: «... لهجه‌ی گات‌ها خراسانی است، هجای گاتها هجای ریگ ویدی (rig veda) است که در آن زمان در باختر رود سند روا بود...اشو زرتشت در سرودهای خود از خاندان‌های نام می‌برد که بستگی به خراسان و سرزمین‌های سند و پنجاب دارند. پندارهایی که زرتشت با آنها می‌جنگد، پندارهای ریگ ویدی است. زمان ریگ وید زمانی است که هنوز تیره‌های آریایی به باختر ایران سرازیر نشده و برای خود میهنی تازه نساخته بودند...
زرتشت در محیطی بوده که ویژه‌ی آریاییان بود و هیچ‌گونه گفتگو از بیگانگان نا آریا در میان نیست، در حالی که در آن زمان زمین‌ای میانه و بباختری ایران امروزین پر از بیگانگان بود، که باید گفت بیگانه نبودند، بومی بودند.
در گاتها کوچکترین اشاره‌ای به هێج کشوری یا سرزمینی نشده‌ و تنها نامی که برده شده، "بوم" یا "کشور هفتم است" که همان " ایرانویچ airyanam vaeja" اوستایی است و آن همان سرزمینی است که امروز بخشهایی از خراسان و افغانستان و آسیای مرکزی را در بر می‌گیرد.
آگاهی‌های جغرافیای اوستا از "ری regha" که کما بیش همین تهران و پیرامونش است، نمی‌گذرد، گفتگوهای اوستا همه‌اش از خراسان زمین است. شاه گشتاسب را نیز بلخی نوشته‌اند، همه‌ی اینها نشان می‌دهد که زرتشت از شرق بوده و در همان شرق به کار خود پرداخت.» علی‌اکبر جعفری، پیام زرتشت، رویه‌‌ی 16
اما در نقطه‌ی مقابل، دانشمندان و اوستاشناسانی نیز هستند که بر این باورند که زادگاه زرتشت، غرب ایران و نواحی کردستان امروزی و آذرآبادگان است.
بسیاری از این پژوهشگران، زرتشت را برخاسته از ماد و از سرزمین آذرآبادگان دانسته‌اند و معتقدند که او در این سرزمین زاده شد و سپس به پیامبری برگزیده شد.
در این میان، تلاش‌ها و کوشش‌های استاد زنده‌یاد، عمادالدین دولتشاهی که متولد کرمانشاه(از خاندان محمدعلی میرزای دولتشاه ازنوادگان قاجار و حاکم کرمانشاه در عصر قاجار) بود، قابل تامل و قابل تقدیر است. او با توجه به شناخت کاملی که از زبان کردی داشت(خصوصا گویش کلهری که زبان غالب مردم کرمانشاه است)، توانست زوایا و گوشه‌های تاریکی از زبان اوستا را روشن کند و به اشتراکات زیادی در زبان اوستا با زبان کردی امروز دست پیدا کند.
نخستین دستاورد پژوهش‌های او به کوشش استاد فریدون جنیدی در شماره‌‌های ششم و هفتم گرامی‌نامه‌ی فَروَهَر(آبان و آذرماه 1362) به چاپ رسیدند، و به دنبال آن، در کتابی به نام "جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناخته‌ی اوستا" که برگردان بخشی از زامیادیشت می‌باشد، باز هم به کوشش استاد فریدون جنیدی به زیور چاپ آراسته گردید.
عمادالدین دولتشاهی، نه تنها اشو زرتشت را " کُرد" می‌دانست، بلکه رستم را نیز زاده‌ی کردستان می‌داند و شهر سمنگان را که رستم و تهمینه در آنجا پیمان زناشویی بستند، در غرب ایران و در همسایگی کوه بیستون بشمار می‌آورد.
این پژوهشگر نستوه در بخشی زیر نام (زرتشت کُرد) می‌نویسد:
«در چندین هزار سال پیش در کنار دریاچه‌ی(اورامیه Uramieh) که امروزه به نادرست ارومیه می‌خوانند و آن را در پیوند با رومیان می‌شمارند، مردمی از تیره‌ی مادها زندگی می‌کردند که تاریخ آنان را با نام (اورامها) می‌شناسد و ما امروز آنان را (اورامانی‌ها) می‌نامیم، این مردم که کارشان بیشتر گله‌داری و گوسفندچرانی بود، گله‌های اسب و قاطر و شتر و گاوشان را در پیرامون این دریاچه به چرا می‌بردند.
بواسطه‌ی هم مرز بودن با مردمان ساکن کناره‌ی دجله و فرات که کشورهایی به نام آشوریان و بابلیان و طوایف دیگر را تشکیل داده بودند، بر سر منابع کشاورزی و گوسفندچرانی با همسایگان اختلاف‌هایی داشتند، که منجر به زد و خورد می‌گردید، این طایفه‌ی گله‌دار، مردمانی سرسخت و مقاوم در برابر عوامل طبیعی، به ویژه‌ برف و باران و سرما بودند، و بواسطه‌ی منافع مشترکی که با همسایگان خود داشتند، پاره‌ای از آداب و سنن آن مردمان را جزو آداب ملی خود پذیرفته و دسته‌‌‌ای از خدایان آن مردم را که بیشتر عوامل طبیعی مانند ماه و خورشید و ستارگان و باد و باران بودند را ستایش می‌کردند، از تاریخ زندگی این مردم به جز روایات سینه به سینه چیز زیادی به دست نیامده و باستان‌شناسان به پژوهش خود برای شناخت بیشتر آنان ادامه می‌دهند.
این مردم گوسفنچران را به زبان آنروزی(میه‌دار) یعنی گوسفندچران می‌نامیدند. این نام هنوز هم برای شناسایی طوایف مختلف گاودار به کار برده می‌شود.
در بین اورامانی‌ها در یکی از کناره‌های این دریاچه‌ی بزرگ، کودکی از مادری به نام "دوغده Dwghda" که اهل ری بوده و آن را به زبان  آنروز (ریه‌که Rihka)  می‌نامیدند، و از پدری به نام (پوروشسب Purvashasb) زاده می‌شود.
روایات زرتشتی نشان می‌دهد که نام خانوادگی او (سپیت مان Spitman) به معنی سپیدنژاد بوده‌ و این نام نشان می‌دهد که با مردمان کناره‌های دجله و فرات که بواسطه‌ی تابش مستقیم نور خورشید، سیاه‌رنگ و یا متمایل به سبزه‌ی پررنگ بودند، تفاوت داشته است. این خانواده که در کوهستان‌‌های سردسیر ماد شرقی پرورش یافته بودند، رنگشان به سپیدی می‌گراییده و خود را جدا از سایر مردمان سیاه‌پوست می‌شمرده‌اند. نام (سپیدمان) برای آنها نام شناسایی بوده‌است.
نام این نوزاد را در اوستا (زرتاوشتره آیی Zarathushtrai) نوشته‌اند که در سنت زرتشتیان به معنی: (دارنده‌ی شتر زرین) دانسته شده‌است، ولی در گویش کردی هورامی، نام این شخص را: (ای کسی که مانند تابش زرین خورشید می‌تابی و می‌باری) می‌‌نامند که گویا لقبی است که سپس‌تر به این مرد داده شده‌است.
گزارش(زرتاوشترآیی) در گویش کردی هورامی چنین است: (زر Zara) یعنی ای که همانند پرتو زرین خورشید، (تاو Tav) به معنی تابیدن است. (شتر Shatara) به معنی بارندگی است، (آیی Ai) به معنی آمده‌ای یا (می‌آیی) می‌باشد. همین واژه‌ی (شتر) اسباب گمراهی معتقدان زرتشتی گردیده و او را (دارنده‌ی شتر زرین) پنداشته‌اند.
این شخص که نام حقیقی او را در جایی ننوشته‌اند، با همان لقبی که به او داده‌ بودند و رفته رفته در لهجه‌ی عوامانه به نام "زرتشت" معرفی شده‌است، در تواریخ به ثبت گردیده و فعلا نام اوست و به همین نام نامیده می‌شود.
زرتشت تا چهل سالگی به گوسفندچرانی در میان طایفه‌ی اورامان‌ها پرداخت و دارای زن و فرزدانی گردید. دختر بزرگش را (فری‌نی Freni) و دختر دوم را (تریتی Thriti) و سومین دختر خود را (پوروچیستا Pouruchista) که به معنی "پر از دانش" است، نامگذاری کرد که به همسری جاماسب وزیر گشتاسب درآمد.» عمادالدین دولتشاهی، ترجمه‌ای بر فروردین‌یشت اوستا، رویه‌ی 14.
در بخشی دیگر از کتاب استاد عمادالدین دولتشاهی و باتوجه به ترجمه‌ی بخش زامیادیشت اوستا، منطقه‌ی بیلوار که در نزدیکی شهر کرمانشاه قرار دارد و داری طبیعت و آب وهوای زیبایی است، جزو سرزمین‌هایی به شمار آمده که پیامبر کهن قوم آریایی ازآن گذشته است. همانطور که ذکر شد، او  با توجه به شناخت کاملی که به زبان کُردی داشت، توانست ترجمه‌‌ی متفاوتی از این بخش از اوستا ارائه کند که پیش‌تر استاد ابراهیم پورداود به دلیل عدم تسلط و شناختش به زبان کردی، نتوانسته‌ بود آنگونه که بایسته است، آنرا ترجمه کند. حال به ترجمه‌ی متفاوت این دو استاد توجه کنید:
ابتدا ترجمه‌ی استاد ابراهیم پورداود از بند هشتم زامیاد یشت که در متن فارسی زامیاد یشت، با استناد به سایر مستشرقین آورده است: «به هر اندازه که این کوه‌ها امتداد یافته، به همان اندازه او آفریدگار، آنها را ‌‌بهره‌ی پیشوایان و رزمیان و برزیگران گله پرور نمود» اینک ترجمه‌ی عمادالدین دولتشاهی ازهمین بند: «از آنجا می‌روی از داخل آب از جاییکه گذرگاه آب است عبور می‌کنی، تماشاکنان می‌روی به ستر(ستر و کوهستان مقابل آن دربخش سنقروکلیایی کرمانشاه قراردارد)، از کل‌سفید عبور نموده می‌آیی به دَروَن‌ها(دوبخش میان دربند و پشت‌دربند کرمانشاه، بیلوار)، برمی‌گردیم می‌آییم به سورنی(سورنی از روستاهای منطقه‌ی بیلواراست، در 60 کیلومتری کرمانشاه که شامل دوبخش سفلی وعلیا می‌باشد و در کنار کوهی آتشفشانی است که به صورت تک در دشت بیلوار قرار دارد و از دید مردم مقدس است، و این روستا تا سی سال پیش و قبل از خشکسالی بسیار خوش آب و هوا و پوشیده ازباغ و بستان و گل بود، با انواع گونه‌های حیوانی وچشمه‌های بسیار). ای راست کردار درآنجا استراحت می‌کنی، خوراکی‌های خوب می‌خوری و چوپانها در آنجا استراحت می‌کنند، شب درآنجا می‌مانی وخوراکی‌های لذت‌بخش به تو می‌دهند، درآنجا با ناله و زاری تو ستایش کن، فریاد بزن، بگو چقدر فریاد می‌زنم به تو ای مزدا که مرا خلق کرده‌ای، خیرات بده به همه، آنقدر فریاد بزن و او را جستجو کن، ای مزدای خالق، همه تو را ستایش می‌کنیم، شماها ای مردم این را بگویید تا وقتیکه ستایش می‌کنید.» عمادالدین دولتشاهی، ترجمه‌‌ی زامیادیشت اوستا، رویه‌ی 17.
«دکتر فاروق صفی‌زاده» نیز معتقد است که واژه‌ی "ایرانویچ" که در اوستا آمده، منظور کردستان امروزی است و  بر این باور است که زرتشت در کردستان زاده شده: « «اَیِ ریَ نَ وَاِجَه»  در اوستا به چم ایران‌ویچ؛ ایران‌نژاد آمده است. اَیِ ریَ نَ، به چم آتش آشویی و وَاِجَه به چم نژاد و سرزمین است. در سنسکریت واژه‌ی «ب ل جَ Bilja» به چم نژاد آمده است. ایرانویچ به همه‌ی ایرانشهر گفته نمی‌شده، و تنها نام سرزمین نخستینه‌ی ایرانیان است که تیره‌های کهن کُرد در آنجا بودند.
در نامه‌های آسمانی ایرانیان باستان و نامه‌های آیینی پهلوی(همچون: دین‌کرد و بندهشن و دادستان دینیک و گزارش وندیداد پهلوی و بهمن‌یشت)، به بندهایی برمی‌خوریم که سرزمین ایرانی را اَشویی و اَهورایی دانسته است. این سرزمین جایگاه اَهورامزدا و ایزدان و نشیمنگاه و بنیاد فرهنگ ایران‌زمین است. پیامبر ایرانی نخستین پیام‌آور یکتاپرست گیتی، اَشوزردشت در این سرزمین زاده شد و پرورش یافت و در کنار رودی از این سرزمین به پیغمبری رسید.
پهلوانان نامدار ایرانی، در کنار رود دایتی، ایزدان را ستوده‌اند و از اَورامزدا رستگاری و کامیابی خواستند. کوه‌های این سرزمین پاک و اَشویی و رودهای آن مینوی و بهشتی است، چراکه کوه نیز مانند زمین، نزد ایرانیان، اَشویی و اَهورایی بوده و هست.
اَهورامزدا و اَشوزردشت در بالای کوه با هم سخن می‌گفتند و زردشت بر فراز کوه به پیغمبری رسید. آیین باستانی ایرانیان در این سرزمین پای گرفت. سوشیانت رهایی‌بخش(به عنوان رهایی بخش است که در دین زرتشت یا مزدیسنا منجی نهائی زمین بشمار می‌رود)، در همین سرزمین خواهد آمد و در روز رستاخیز به پا خواهد خاست و جهان را از درد و رنج، رهایی خواهد بخشید. فَر اَهورایی نیز بر این خاک سایه افکنده است.
نخستین مردم نیز در ایران آفریده شده‌است. در فروردین‌یشت، بند 87؛ «ﻛﻴﻪ ﻣﺮﺗﻦ» ﻛﻪ در ﻓﺎرسی ﻛﻴﻮﻣﺮث ﺧﻮاﻧﺪه می‌‌ﺷﻮد، ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻛسی اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻨﺶ و آموزش اﻫﻮراﻣﺰدا را دریافت و اهورامزدا از او، دودمان کشورهای ایرانی و  نژاد آریایی را پدید آورد: بند 87: «فروهر کیومرس پاک را می‌ستاییم. نخستین کسی که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد. از او خانواده‌ی کشورهای آریا(ایران) و نژاد آریا بود یافت. فروهر زردشت اسپیتماد اَشویی را نیک می‌ستاییم»....ایرانشهر در اوستا، نیکوترین سرزمینی است که اهورامزدامهر بیافرید. در این سرزمین، دریاچه‌های اَشویی چون هامون و چیچست و کوه‌های سپند چون هرا و... هست که پاکی و اَشویی بودن این سرزمین را از جهان خاکی می‌رساند.»فاروق صفی‌زاده، ایران نشستگاه نخستینه‌ی ایرانیان ص 23 تا 26.
این تنها عمادالدین دولتشاهی و دکتر فاروق صفی زاده نیستند که اشو زرتشت را زاده‌ی غرب ایران می‌دانند. بسیاری دیگر از دانشمندان غربی نیز این دیدگاه را پشتیبانی می‌کنند:
هردوت می‌نویسد: مادها در کهن آریان نامیده می‌شدند و نخستین مردم آریایی بوده‌اند. مغ یا بزرگ بزرگان و موبد موبدان در آیین مهر و زرتشت، از همین واژه‌ی ماد و مد گرفته شده‌است، همچنین مدنیت و مدینه به معنی شهر و شهرنشینی و تمدن نیز همگی از واژه‌ی ماد گرفته شده، چرا که مادها نخستین مردمانی بودند که پایه‌گذار تمدن و شهرنشینی در جهان می‌باشند.
پرفسور جکسون
، در کتاب خود «زرتشت، پیامبر ایران باستان»، می‌نویسد: «موضوع زادبوم زرتشت، موضوعی است که بسیار مورد بحث قرار گرفته است. دلیل پیچیدگی آن تردیدی است که آیا فعالیت پیامبریش را در زادبوم خویش آغاز کرده است؟ اگر از موضوع پیامبری بگذریم و به زادبوم او توجه کنیم، بی تردید می‌توان گفت که دانشمندان در این که زرتشت از مغرب ایران(کردستان بزرگ) برخاسته، هم سخن‌اند. آنها که زادگاه زرتشت را غرب می‌دانند، زادگاه او را آذربایجان (مغرب ماد) و یا درست تر، پیرامون دریاچه‌ی چیچست قرار می‌دهند، درست به نظر می‌رسد. افزون بر این، از نظر گفته‌هایی که پدرش را بومی آذربایجان و سرزمین چاه‌های نفت و مادرش را اهل ری می‌داند، گفتار نام برده را می‌توان پذیرفت.»
سرهنری راولینسون، نویسنده‌ی دیگر پیش از او، آذربایجان را زادگاه زرتشت دانسته و می‌نویسد: «به نظر می‌رسد، آشکار شدن زرتشت، نخستین بار در آذربایجان و نخستین آتشکده در شیز، شهر ماد بنا گردیده باشد.» 
شهرستانی در کتاب "ملل و نحل"، از تولد روح زرتشت در کوهی از آذربایجان یاد می‌کند.
میرخواند در "روضه الصفا" نیز زرتشت را از اهالی ماد بر می‌شمرد.
ماد، زادبوم زرتشت، همان«خونیرث» همان قلمرو مادها و نام دینی فلات بزرگ ایران است. پیشینه‌ی مادها نیز بر پایه‌ی متون و یافته‌های باستانی به ده هزار سال پیش می‌رسد. در اوستا، کشور ماد یا خونیرث، بیشتر از کشورهای دیگر نام برده شده است، از آنرو که خونیرث سرزمین خود ایرانی‌هاست که به گفته‌ی بندهش، 6 نژاد در آن جا زندگی می‌کنند. نام ماد از نام میثره(مهر) ایزد بزرگ ایرانی گرفته شده است. ماد به معنی میانه هم است. ماد با واژه‌ی اوستایی مئیذیه(میان) یکیست. کشور خونیرث یا ماد نیز در کتاب‌های پهلوی به عنوان صفتی در توصیف کشور خونیرث به کار رفته که در واقع نام رسمی این سرزمین بوده است که این معنی به نام کشور میانی یا مرکزی آمده است.
واژه‌ی «اسپیتماد» یا «اسپیتمان» به معنی مهر فروزنده، ماد فروزان است که در متون دینی باستانی بارها این نام تکرار شده است.
دارمستتر
، ایران شناس نامی می‌نویسد: اوستا در زمان مادها فرودآمده و زبان مادی، همان زبانی است که اوستا با آن نوشته شده و زبان کردی، بازمانده‌ی همان زبان است. دکتر امیل وی دیلن، اشپیگل، دارمستتر و بسیاری دیگر، زرتشت را از ماد دانسته‌اند و او را مادی خوانده‌اند. همان گونه که امروز به اثبات رسیده، کردها از تیره‌ی مادها هستند. در کتاب بندهش، زادگاه زرتشت را در کنار دریاچه‌ی شیدست در آتروپاتکان ماد، نام برده است. شید و شیز کاملا با واژه‌ی چیچست و درست آن شیدست در پیوند است. دارمستتر و جکسن نیز این موضوع را تایید کرده‌اند.
بارتولمه، زادگاه زرتشت را شمال غربی ایران می‌داند و بر این باور است که زرتشت بنیاد کار خود را در آذرآبادگان پی گذاشته و سپس به خراسان رفته است.
پرفسور گلدنر(K. Geldner) و پرفسور هرتسفلد(Ernest Herzfeld) نیز همانند بارتولمه، زادگاه زرتشت را آذرآبادگان می‌دانند.
پرفسور هرتسفلد(Ernest Herzfeld) خاورشناس آلمانی، زرتشت را از خاندان پادشاهی مادها دانسته و زادگاه او را در غرب ایران گمان برده‌است.
هرتل، پدر داریوش را همان ویشتاسب گاتاها دانسته و بر این باور است که زرتشت در بخش غربی ایران زاده شده و بالیده و سپس به سرزمین‌های خاوری رفته و در دربار ویشتاسب پدر داریوش، از پشتیبانی‌های کارساز او برخوردار گردیده است.
با این تفاسیر؛ دلایل آن دسته از دانشمندان برای این نظریه که گویا زادگاه زرتشت در شرق و شمال شرق ایران بوده نه غرب ایران، دلایل زبان‌شناختی است و آنها عقیده دارند که زبان اوستا با زبانهای شرقی ایران پیوندی نزدیک دارد، درحالیکه این گونه نیست و تصور می‌رود که این دسته از دانشمندان غربی، هیچ پژوهشی در رابطه با پیوندی زبان اوستایی با زبان کُردی انجام نداده‌اند. و در طرف مقابل، بسیاری از خاورشناسان و زبان‌شناسان غربی بر این عقیده‌اند که زبان اوستایی همان زبان مادی است و کردها نیز بازمانده‌ی مادها و این را می‌توان در مقایسه‌ی زبان اوستایی با زبان کُردی و حتی مقایسه‌‌ی نام مکانهایی که در اوستا ذکر شده‌ با نام مکانهایی که امروزه در کردستان وجود دارند، به خوبی دریافت. برای مثال، همین واژه‌ی گات‌ها یا گاتاها که کهن‌ترین بخش کتاب اوستا و نوشته‌های خود زرتشت نیز به شمار می‌آید، به معنای گفته‌ها و سخنان زرتشت است و هنوز نیز در زبان کُردی به صورت "گوته یا وته" تلفظ می‌شود و با "گفته یا سخن" در زبان فارسی هم ریشه و هم معنی است.
گردآوری و تنظیم:
وبلاگ کرماشان

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...
[ 2 نظرات] [ادامه مطلب ...]

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

داستان هاچیکو، سگ وفادار ژاپنی

"هاچیکو"، سگ نر سفید رنگی بود که در نزدیکی اوداته، آکیتا در کشور ژاپن به دنیا آمد. داستان زندگی این سگ از زمان تولد و سپس ارتباط صمیمانه‌ی او با پروفسور "شابرو اوئنو" و سپس وفاداری بی‌حدش به این پروفسور، باعث گردید تا به عنوان اسطوره‌ی وفاداری در ژاپن شناخته شود و پس از مرگش به یک سمبل تبدیل شود. از روی زندگی او کتابی نوشته و سپس فیلمی تهیه گردید و در توکیو و در ایستگاه قطاری که هر روز به انتظار ورود پروفسور شابرو اوئنو می‌ایستاد نیز مجسمه‌ی یادبودی بنا گردید.

زندگی:
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه‌ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا بود، که در اوداته‌ی ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیله‌ی قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می‌رسید، قفس حمل او از روی باربر به پائین می‌افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می‌شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می‌رود. در همین هنگام یکی از مسافران، هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل م‌یبرد و به نگهداری از او می‌پردازد.
این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می‌شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می‌دهد. دور گردن هاچیکو قلاده‌ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود(عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می‌شود و نماد شانس و موفقیت است) و  از این رو پروفسور نام او را هاچیکو می گذارد.
منزل پروفسور در حومه‌ی شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی می‌رفت و ساعت ۴ برمی‌گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می‌آید و هرچه شابرو از او می‌خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می‌شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می‌ماند. در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می‌بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمی‌گردند. از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار می‌رفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می‌ماند. تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می‌شناختند و با تعجب به این رابطه‌ی دوستانه نگاه می‌کردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکته‌ی قلبی از دنیا می‌رود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می‌نشیند و خانواده‌ی پرفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش، اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می‌ماند و هربار که خانواده‌ی پرفسور جلوی رفتنش را می‌گرفتند، هاچیکو فرار می‌کرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه می‌رساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می‌کشاند، و در روزنامه‌ها اخبار زیادی درباره‌ی او نوشته می‌شد و همه می‌خواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانواده‌ی پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای می‌خوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می‌آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش می‌ماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعده‌گاه همیشگی‌اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن. در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده‌ای که هرگز، انتظار و عشق اجازه‌ی داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاهش بنا شد.
آقای جیتارو ناکاگاوا نخست وزیر ژاپن، انجمنی برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
سر انجام، داستان حقیقی هاچیکو، به سنبلی از وفاداری در جهان مبدل گشت.
هرچه بیشتر انسان‌ها را می‌شناسم ، سگ‌ها را بیشتر ستایش می‌کنم. (ایوان شفر)
فیلم زیبایی نیز به تازگی از زندگی هاچیکو با هنرنمائی ریچارد گیر در نقش پرفسور شابرو اوئنو ساخته شده‌ است که دیدنش را به شما توصیه می‌کنیم.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

جزیره آتوس: جزیره‌‌ بدون زن! ـ تفکرات زن ستیزانه در جزیره‌ای در یونان

”زن ممنوع” واژه‌ای است که مردان این جزیره به آن اعتقاد دارند. از سال 1060 تصویب شده است که هیچ زنی حق ورود به این جزیره را ندارد و حتی برخی از حیوانات ماده مجاز به بودن در منطقه نیستند. همچنین ورود هرگونه عکس زنان به جزیره مجاز نیست. بازدید از آتوس به غیر از اتباع یونان برای بازدیدکنندگان خارجی هم مجاز است، اما به 20 مرد در یک روز محدود است و باید حداقل 18 سال سن داشته باشند.
ورود به آتوس هم مراحل مختلفی دارد. اول از همه بازدیدکننده باید چک شود که آیا گربه، سگ، طوطی و … ماده همراه نداشته باشد و پلیس‌هایی که در بسیاری از تقاطع‌های این جزیره حضور دارند، وظیفه دارند که جلوی افراد و موجودات زن نما را بگیرند.
 
برای بازرسی، بازدیدکننده می‌بایست تمامی لباس‌های خود را درآورد تا از نظر جنسیت بررسی شود که این ممکن است برای برخی از آنها خوشایند نباشد.
در صومعه‌ی آتوس به طور انحصاری فقط خدای یونان مورد پرستش قرار می‌گیرد و افراد برای نماز و عبادت به این مکان می‌آیند.
در کتابخانه‌ی صومعه تعداد زیادی کتاب و کتیبه‌های خطی و نادر از قرون مختلف وجود دارد. این جا هرگونه آلات موسیقی، سیگار، بازی، آواز خواندن، رادیو، تلویزیون، تلگراف، روزنامه غیرمجاز است و در تمام جزیره تنها یک خودرو وجود دارد.
راهبان آتوس چه نوع مردمانی هستند؟ اکثر آنها بعد از به دنیا آمدن به اینجا فرستاده می‌شوند، به طوری که در عمر خود هیچ زنی را ندیده‌اند، با این حال چرا آنها حاضر به قطع رابطه با جهان متمدن در این جزیره با وسعت 150 مایل مربع شده‌اند؟
از یک راهب این سوال پرسیده شد که چرا باید اینجا بمانند و او گفت: در اینجا زندگی ارزش زیستن دارد و در اینجا فرصت برای آرام بودن بسیار است و هیچ نگرانی و مشکلی وجود ندارد. ما با هم زندگی می‌کنیم بیش از هر جای دیگر در جهان و چرا ما باید به یک زن نیاز داشته باشیم؟
داخل دیوارهای صومعه جایی است که آنها زندگی، کار و دعای خود را در صلح و آرامش انجام می‌دهند.
گویا تمامی اندیشه‌های زن ستیزانه که ما در طول تاریخ شاهد آن بوده‌ایم، از این گونه مکانهای مخوف که در یونان، یعنی مهد تمدن اروپا قرار دارد، سرچشمه گرفته و سپس به سراسر دنیا و خصوصا به ادیان ابراهیمی راه پیدا کرده‌است!

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چهارشنبه‌سوری: بحثی پیرامون فلسفه‌ی آتش در آیین‌های ایرانی

نوشته‌ی دکتر فاروق صفی‌‌زاده در مجله‌ی حافظ ـ فروردین 1383 - شماره 1
ایرانیان در چهارشنبه‌سوری به افروختن آتش می‌پردازند. هم‌اکنون کردها و برخی از مردم ایران و تاجیکستان نیز، دو بار در آخر سال بر بالای منازل خود آتش می‌افروزند.
یکی در چهارشنبه‌ی آخر سال و دیگری در شب نوروز. آتش افروزی در ایران پیش از اسلام در هنگام عید در شب جشن نوروز بوده‌است. پس از اسلام، چون مهاجمان به خاطر ناآگاهی از فلسفه‌ی آتش، با آتش‌افروزی مخالف بودند و آن را شرک می‌دانستند، ایرانیان به خاطر این که آداب و سنن نیاکان خود را فراموش نکنند، در روز چهارشنبه‌ که برای مهاجمان تازی(عرب) روزی نحس بود، آتش افروختند و این گونه قلمداد کردند که ما می‌خواهیم نحسی این روز را (با افروختن آتش) بزداییم. بدین گونه آتش‌افروزی شب عید ایرانیان به روز چهارشنبه افتاد، اما برخی از اقوام ایرانی همچون کردان، شب عید نوروز نیز آتش می‌افروختند و هنوز هم می‌افروزند.
اکنون باید به فلسفه‌ی آتش‌افروزی در آیین‌های ایرانی بپردازیم. چون آتش، بزرگترین پاک‌کننده‌ و در عین حال پاک‌ترین و نورانی‌ترین آخشیج(عنصر) است، از این رو، سمبل کیش زرتشتی به حساب می‌آید. برخی از ناآگاهان بر این باورند که چون زرتشتیان به سوی نور و آتش عبادت می‌کنند، آتش‌پرست هستند؛ حال آنکه این باور اشتباه است، چرا که زرتشتیان به هیچ‌وجه آتش‌پرست نیستند، بلکه آتش را رمز و سمبل اهورامزدا می‌دانند، فردوسی والا، در این‌باره می‌فرماید:
نیا را همی بود آیین و کیش         پرستیدن ایزدی بود بیش
نگویی که آتش پرستان بُدند         پرستندهٔ پاک یزدان بُدند
بدان گَه بُدی آتش خوبرنگ         چو مر تازیان راست محراب سنگ

زرتشتیان، همیشه به یاد خداوند مزدای بی‌همتا هستند و او را نیایش می‌کنند و می‌گویند: «اهورامزدای پاک را می‌ستاییم» و می‌‌گویند: «ای اهورامزدا از تو یاری می‌جوییم»
زرتشت با برگزیدن آتش، به عنوان سمبل دین خود، از پیروان خود خواسته است که:
1ـ همانند آتش پاک و درخشان باشند.
2ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش به سوی بالا زبانه می‌کشد، پیروان دین هم به سوی بالا، به سوی روحانیت، به سوی انسانیت و سرانجام به سوی ترقی و تعالی پیشروی کنند.
3ـ همان‌گونه که شعله‌های آتش هرگز به سوی پایین جذب نمی‌شود، آنان هم سعی کنند مجذوب خواهش‌های پست نفسانی نشوند و همیشه آمال بزرگ معنوی را در نظر داشته‌ باشند.
4ـ همان‌گونه که آتش، چیزهای ناپاک را پاک می‌کند و خود آلوده نمی‌شود، آنان هم با بدی بستیزند، بی‌آنکه خود را آلوده‌ی بدی‌ها کنند.
5ـ همان‌گونه که از یک اخگر می‌توان آتشی برافروخت، با روح و فکر یک انسان نیکوکار نیز، روان‌های بی‌شماری پاک و منزه خواهد شد.
6ـ آتش با هرچه تماس بگیرد، آن را مثل خود شفاف و سرخشان می‌کند، فرد باید پس از برخوردار شدن از فروغ دانش و بینش، دیگران را از فروغ نیکی بهره‌مند سازد.
7ـ همان‌گونه که آتش فعال و بی‌قرار است و تا پایان عمر، حتی لحظه‌ای از کوشش باز نمی‌ایستد، انسان هم باید مانند آتش فعال باشد و از کار و کوشش باز نایستد. اما آتشی که درون آدم را از آلودگی پاک مکند، جز اشا(راستی) نیست که از راه اصول سه‌گانه‌ی هومت(اندیشه‌ی نیک)، هوخت(گفتار نیک) و هورشت(کردار نیک) به دست می‌آید.
آتشکده‌ها در ایران باستان، نه تنها جای عبادت، بلکه دادگاه، درمان‌گاه و دبستان هم بود. هم‌چنان که استاد پرفسور سیدحسن امین در تاریخ حقوق ایران نوشته‌اند. در سرتاسر عصر ساسانیان، موبدان در آتشکده‌ها به دادرسی و داوری می‌پرداختند. همچنین بیماران جسمی و روحی در آتشکده‌ها معالجه می‌شدند و اطفال، دروس دینی و معنوی می‌آموختند، علاوه بر این‌هام آتشکده‌ها مجهز به کتابخانه‌ی جامعی هم بودند که مورد استفاده‌ی باسوادان آن روزگار قرار می‌گرفت.
در بند 87 فروردین یشت، کیومرث، نخستین پادشاه پیشدادیان و سردسته‌ی نژاد آریا، نخستین آتربان(زنده نگه‌دارنده‌ی آتش) خوانده شده‌است.
در میان مهریان نیز، در همه‌ی مهرابه‌ها، آتش مقدس در دو مجمر یا آتشدان در دو طرف مهراب روشن بود. در آیین زروان نیز، گردونه‌‌ی آفتاب از آتش پدید آمده است.
نهم آذرماه نیز، که آذر روز نام دارد و به آخشیج مقدس آذر(آتش) و فرشته‌ی ارجمند آن تعلق دارد، جشن آذرگان می‌‌باشد. یکی از نیایش‌ها در خرده اوستا، آتش نیایش نام دارد.
ایرانیان کهن در این روز به آتشکده‌ها می‌رفتند و آتش نیایش می‌خواندند.
اکنون نیز زردشتیان این عمل را به جا می‌آورند و معمولا در این جشن باید آتش افروخته شود.
در صفحه‌ی 256 ترجمه‌ی آثار الباقیه‌ آمده‌است: «روز نهم آذر عید است که به مناسبت توافق دو نام آذر جشن می‌گیرند و در این روز، به افروختن آتش نیاز دارند و این روز جشن آتش است و به نام فرشته‌ای که به همه‌ی آتش‌ها موکل است نامیده شده. زرتشت امر کرده که در این روز به آتشکده‌ بروند و در کارهای جهان با یکدیگر مشورت کنند.»
آتش به‌طور عام از روزگاران بسیار کهن تا به امروز، مورد توجه همه‌ی اقوام روی زمین بوده‌ و هر ایل و طایفه‌ی به شکلی و عنوانی آن را ستوده، عزیز و ارجمند می‌دارد. ترقیات دنیا از پرتو این عنصر است، یعنی آنچه که کشورهای متمدن را به ترقی و تعالی رسانینه، همین آتش است. به ملاحظه‌ی اینکه در میان عناصر، آتش از همه لطیف‌‌تر و زیباتر و مفیدتر است، مورد توجه ویژه‌ی جهانیان قرار گرفته است. متمدن‌ترین ملل اروپا با وحشی‌ترین قبایل آفریقا، در ستودن این عنصر درخشان با همدیگر شرکت دارند، نظر به اینکه در آیین مزدیسنی، آنچه آفریده‌ی اهورامزدا است و برای جهانیان و جهان سودمند می‌باشد باید با احترام و ستوده باشد. از این رو ایرانیان به آتش دلبستگی ویژه‌ای دارند و آن را موهبت ایزدی دانسته و شعله‌اش را فروغ رحمانی می‌خوانند و آتشذان فروزان را در پرستش‌گاه‌ها به منزله‌ی مهراب قرا داده‌اند.
در ریگ‌ودا و اوستا(دو کتاب مقدس و آسمانی آریاییان)، اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی‌ها، آتره‌وه‌ن می‌باشد، یعنی آذربان، و آن کسی است که از برای پاسبانی آتش گماشته می‌شود. چنانکه وستالیس در روم قدیم، دختری پاک‌دامن و دانا و از خاندان شریف به نگهبانی و زنده‌ نگه‌داشتن آتش مقدس در معبد وستا موظف بوده‌ است و در مدت خدمتش که سی سال بوده، می‌بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت روم تصور می‌شد، خاموش گردد. در نزد هندوان، آگنی، اسم آتش و نام پروردگار آن است. اما ایرانیان به این عنصر و فرشته‌ی پاسبان آن آتریاایر نام نهاده‌اند. در پهلوی به آن آتور گفته‌اند. در گویش گورانی زبان کردی همان آتر به کار می‌رود.
استاد مهرداد بهار، در این باره می‌نویسد: «انسان عصر باستان گمان می‌کرد که قادر است با جادوی خود، نیروهای جهانی را تقویت یا تضعیف کند. جادوهای آورنده‌ی باد و باران از معمول‌ترین جادوهای تقویت طبیعت بود و جادوهای مبارزه با بیماری‌ها برای طرد و تضعیف آنها نیز گروه دیگری از این جادوها به شمار می‌آمد. از جمله جادوهای تقویت‌کننده و تسریع‌کننده‌ در امور طبیعت، یکی نیز جادوی تقویت نیروی خورشید و سرعت بخشیدن به گرمادهی آن است. این جادو معمولا با آتش‌افروزی توام است و متکی بر این گمان که ایجاد آتشی همانند آتش خورشید، بر زمین و در فضا، سبب گرم‌تر و نیرومند‌تر شدن خورشید می‌شود.
همان‌طور که گمان می‌رفت جادوهای خاصی توام با پاشیدن آب، سبب ریختن باران خواهد شد. به این جادو، جادوی تشبه نام می‌نهند.
بر این اساس، ما در ایران اعصار گذشته با آیینی روبه‌رو هستیم که در طی آن، بر زمین، آتش‌ها می‌افروختند. شهرها را چراغان می‌کردند و پرنده‌ها و تیرهای آتشین را به فضا می‌فرستادند تا مگر دوران کودکی خورشید به سر رسد و گرمای آن پدید آید و  باروری زمین از نو آغاز شود.»
استاد مهرداد بهار، در جایی دیگر می‌نویسد: «برپایی آتش در چهارشنبه‌سوری نوعی گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده‌ است.»
ارمنیان نیز که از نژاد آریا هستند، مراسمی دارند به نام وارداوار که به معنی آتش افروخته می‌باشد. برخی این رسم را آب‌پاشی دانسته‌اند که همان «آبریزگان» یکی از جشن‌‌های ایرانیان کهن می‌تواند باشد.
منابع:
1ـ جستاری چند در فرهنگ ایران، مهرداد بهار، انتشارات فکر روز، 1373.
2ـ دانشنامه‌ی مزدیسنا، دکتر جهانگیر اوشیدری. نشر مرکز، ا371.
3ـ شناخت اساطیر ایران، جان هیلنز، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، کتاب‌سرای بابل و نشر چشمه.

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نوروز - شعر کردی جنوبی (کرماشانی) همراه با ترجمه‌ فارسی

 
 « نه‌ورووز »
وه‌هـــــار هاتـوو وه‌ سه‌ر چی فه‌سـڵ زمســــــان
گوڵ و خونچــه شکووفـــــــا بین لـه باخــــــــان
نه‌مه‌ن وه‌فروو، وه‌ به‌ین چی سووز و سه‌رمـــــا
لـــــه‌ کــــوو بــــاری زمستــــــان تاو گه‌رمــــا؟
موژده هـــــاورد نه‌وای بوڵبـــــوڵ ئه‌ڕامــــــــان
ک نه‌ورووز هاتـــ‌‌‌‌و پیرووز بوو لـــه کــــوردان
خـــوه‌ر نازار له زاگـــروس ســــه‌ر ده‌رهـاورد
موژده‌ی نــه‌ورووز جه‌مشیـــــد جــــــه‌م هـاورد
وڵات پڕ بی لــه بـــووی ســــه‌وزه‌ی وه‌هـــاری
دڵ هه‌م شاد بی لــــــه جـــــه‌شن کــــورده‌واری
سه‌ر هه‌ڵ گرد جه‌ور زه‌هــــاك لــــه‌ی وڵاتـــــه
تـمــان کـاوه، سه‌ر ئــه‌و دو مــــار نه‌هـــــاتـــــه
وه‌ پا بـــــی ئاگــــــر نــــــه‌ورووز دیریـــــــــن
وه به‌رزائی کــۊه‌ی فه‌رهـــــــاد و شیریــــــــــن
ده‌س هاناو ده‌س کـــوڕ و دوێــت و ژن و پیـــــا 
هه‌ڵپه‌رکه‌ کــه‌ن وه ده‌ور ئاگـــــر لـــه‌ هـــــه‌رلا
بکه‌ین جـــه‌شن و بکه‌ین شـــــادی له‌یـــــــــه‌ولا
چوونکـــه نـه‌ورووزه‌، پیرووز بوو لــه گشت لا
 شعر له جانی کرماشـانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگردان شعر به فارسی:
بهار آمد و فصل زمستان به سر رسید
گل و غنچه در باغها شکوفا گشتند
برفها آب شدند و سوز و سرما از بین رفت
آخه زمستان کی تاب و تحمل گرما را دارد؟
نوای بلبل برای ما مژده آورد
که نوروز آمد و بر کردها پیروز باشد
خورشید نازنین از پشت کوههای زاگرس سر بر آورد
و مژده‌ی نوروز جمشید جم را برایمان به ارمغان آورد
سرزمین ما پر از بوی عطر سبزه‌های بهاری شد
و دل نیز یکبار دیگر از جشن کردها شاد گردید
جور و ستم ضحاک از این سرزمین برچیده شد
و کاوه‌ی آهنگر سر آن دو مار شوم ضحاک را کوبید
آتش نوروز کهن و دیرین بر پا شد...
بر فراز کوه فرهاد و شیرین (کوه بیستون)
در هر سویی پسران و دختران و زنان و مردان دست در دست یکدیگر
به دور آتش حلقه زده‌اند و هلپرکه(رقص کردی) می‌کنند
از این به بعد جشن و پایکوبی کنید
چون این جشن نوروز است و بر همگان پیروز و فرخنده باد.
--------------------
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

شعر کردی جنوبی یا کرماشانی با ترجمه‌ی فارسی ـ به یاد حلبچه

«بووی سیف مه‌رگ»
له شانزه‌ی مارس هه‌شتاو هه‌شت
له ئاخر ڕووژه‌یل زمسان
وه‌ختی بوڵبوڵه‌یل عاشق
موژده‌ی هاتن وه‌هار دییان
وه‌ختی بهه‌یشت
ئارام ئارام
تواست یه‌ی جارتر
له هه‌ڵه‌بجه
خوه‌ی بیه‌ی نیشان،
به‌خیڵی کرد وه‌ حاڵ کورد
ڕووڵه‌ی شه‌یتان...

له شانزه‌ی مارس هه‌شتاو هه‌شت

بووی سیف مه‌‌رگ
شار هه‌ڵه‌بجه داپووشان
دویکه‌ڵی جوور که‌فه‌ن سپی،
خوه‌ی کرده به‌رگ ئاسمان
دی له ئه‌و ڕووژه بوڵبوڵه‌یل،

له‌جیای موژده‌ی هاتن وه‌هار، ئاواز مه‌رگ سه‌ر دییان
ده‌سه ده‌سه
ژن و مناڵ

دوێت و کور و
پیر و جووان
له‌ باوه‌ش یه‌ک
گیان که‌ندییان
هوشکه‌و بییان...

له شانزه‌ی مارس هه‌شتاو هه‌شت
ئیجــــاره دی
ڕووڵه‌ی شه‌یتان
نه‌هات بکه‌یده‌مانه ده‌یشت
له‌ناو بهه‌یشت کوردستان!
ئیجــــاره دی
ڕووڵه‌ی شه‌یتان
هات تا وه بی وژدانی ته‌مام
بهه‌یشت بکه‌یده گوورستان...


شعر: جانی کرماشانی
15 مارس 2012
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برگردان شعر به فارسی:
«بوی سیب مرگ»

در شانزده مارس هشتاد و هشت
در آخرین روزهای زمستان
هنگامی‌که بلبلهای عاشق
مژده‌ی آمدن بهار را می‌دادند
هنگامی‌که بهشت
آرام آرام
می‌خواست که باری دیگر
در حلبچه
خود را نمایان کند،
حسودی کرد بر حال کورد
فرزند شیطان...

در شانزده مارس هشتاد و هشت
بوی سیب مرگ
در شهر حلبجه پیچید
دودی مانند کفن سفید
خود را بر تن آسمان پوشاند
آن روز بلبلها
آواز مرگ سردادند
دسته دسته
زن و کودک
دختر و پسر
پیر و جوان
در آغوش یکدیگر
جان می‌دادند و
خشک می‌گشتند...

در شانزده مارس هشتاد و هشت
دیگر اینبار
فرزند شیطان
نیامده بود که ما را
از بهشت(کردستان) بیرون براند!
دیگر اینبار
فرزند شیطان
آمده بود تا با بی‌‌وجدانی تمام
بهشت را به گورستان تبدیل کند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین شعر به کوردی سورانی:

«بۆنی سێوی مه‌رگ»

له شانزه‌ی مارسی هه‌شتاو هه‌شت
له دوا ڕۆژه‌‌کانی زستان
کاتێ بوڵبوڵانی عاشق
مزگێنی به‌هاریان گه‌یان
کاتێ به‌هه‌شت،
هێدی هێدی
ویستی بۆ جارێکی دیکه
له هه‌ڵه‌بجه
خوه‌ی بدا پیشان،
به‌خێڵی کرد به‌ حاڵی کورد
ڕۆڵه‌ی شه‌یتان...

له شانزه‌ی مارسی هه‌شتاو هه‌شت
بۆنی سێوی مه‌رگ
شاری هه‌ڵه‌بجه‌ی داپۆشان
دووکه‌ڵێ وه‌ك کفنی سپی،
خۆی کرد به به‌رگی ئاسمان
ئیتر ئه‌و ڕۆژه بوڵبوڵان
له‌جیاتی مزگێنی به‌هار،
ئاوازی مه‌رگیان ئه‌چریکان
ده‌سته ده‌سته
ژن و مناڵ
کچ و کوڕ و
پیر و جوان
له ئامێزی سووتاوی یه‌ک
گیانیان ئه‌داو
وشک هه‌ڵ ئه‌گه‌ڕان...

له شانزه‌ی مارسی هه‌شتاو هه‌شت
ئه‌مجاره‌یان
ڕۆڵه‌ی شه‌یتان
نه‌هاتبوو ڕاومان بنێت
له‌نێو به‌هه‌شتی کوردستان!
ئه‌مجاره‌یان
ڕۆڵه‌ی شه‌یتان
هاتبوو تا،
به بێ بزه‌و به‌ بێ ویژدان،
به‌هه‌شت بکا به گۆڕستان...

شیعر له جانی کرماشانی
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

جشن عروسی در سرزمین اهورایی

جشن عروسی پیر شالیار:
یکی از جشن‌های سنتی مردم کرد در منطقه اورامان که ریشه در باورهای اساطیری و باستانی ایرانیان دارد، برگزاری جشن عروسی "پیر شالیار" (شهریار) است. "شال" مقامی بوده كه بزرگان زرتشتی به بستن آن نايل می‌آمدند. اين شال كه امروز در اورامان به ۳ گره دور كمر بسته می‌شود، به معنی "گفتار نيک"، "پندار نيک" و "كردار نيک" است.
اورامان:
یکی از حدسیات رایج درباره نام اورامان این است که واژه "اورامان" یا "هورامان" از دو بخش "هورا" به معنی اهورا و "مان" به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده ‌است. بنابراین اورامان به معنی "سرزمین اهورایی" و جایگاه اهورامزدا است. هور در اوستا به معنی خورشید نیز آمده و "هورامان" جایگاه خورشید نیز معنی می‌دهد.
زبان و پوشش مردمان اورامان:
مردم روستای اورامان به زبان اورامی سخن می‌گویند و مردان اورامانی چوخه، پانتول، ملکی شال، دستار، فرنجی و کله بال می‌پوشند.
پوشش زنان:
زنان اورامان جانی، کلنجه، شال، کلاه و کلله می‌پوشند که علاوه بر وجود رنگ‌های متنوع با زیور آلات مختلف نیز تزئین می‌شوند.
ریشه اساطیری جشن عروسی:
اگرچه‌ این‌ مراسم‌ در طول‌ زمان‌ با تغییرات‌ بسیار مواجه‌ بوده‌، ولی‌ ریشه‌های‌ اساطیری‌ خود را به‌ خوبی‌ حفظ‌ كرده‌ است‌. در منابع‌ مكتوب‌ تاریخی‌ آمده‌: پیر روحانی‌ از مغان‌ زرتشت‌ به‌ نام‌ پیر شالیار نزد مردم‌ اورامان‌ بسیار محترم‌ است‌. كتابش‌ را به‌ بیگانگان‌ نشان‌ نمی‌دهند و كلماتش‌ به‌ جای‌ ضرب‌المثل‌ به‌ كار می‌رود.
چهل روز پس از یلدا:
جشن‌ بزرگ‌ مردم‌ اورامان‌ در بهمن‌ماه‌ كه‌ سال‌‌روز ازدواج‌ اوست‌ برگزار می‌شود .این‌ مراسم‌ كه‌ هم‌‌زمان‌ با جشن‌ سده‌ بر پا می‌شود، یادگار روزگار پرستش‌ مهر در این‌ سامان‌ است‌. مراسمی‌ كه‌ در آن،‌ بركت‌ بخشنده‌ ایزد مهر در چهلمین‌ روز زایش‌اش‌ و در آن‌ هنگام‌ كه‌ زمین‌ آغاز به‌ دم‌ زدن‌ می‌كند و گوسفندان‌ بار بر زمین‌ می‌نهند، ستایش می‌شود.
تقسیم‌بندی وظایف:
در مراسم عروسی پير شاليار وظايف تقسيم بندی شده است. سده‌هاست که هر خانواده‌ای همان كاری را انجام می‌دهد كه اجداد او در زمان حيات پيرشالیار انجام می‌دادند.
جشن عروسی در سه مرحله:
این‌ مراسم‌ در آغاز چله‌ كوچک، در سه‌ مرحله‌ و طی‌ سه‌ هفته‌ انجام‌ می‌شود. در اولین‌ هفته‌ بهمن‌ماه‌، گردوهایی‌ كه‌ از باغ‌ پیر شالیار چیده‌ شده‌ برای‌ اهالی‌ ارسال‌ می‌شود. به‌ این‌ ترتیب‌ اهالی‌ از شروع‌ مراسم‌ با خبر می‌شوند.
مرحله دوم:
کودکان وظیفه تقسیم این گردو در بین اهالی روستا را بر عهده دارند. آن‌ها صبح چهارشنبه و قبل از طلوع آفتاب گروه گروه به درب منازل افراد رفته و با گفتن کلمه "کلاوروچنه" حضور خود در محل را اعلام می کنند. صاحب خانه نیز در قبال برداشت چند گردو از کیسه کودکان، به آنها تنقلات و خوردنی هدیه می‌دهد.
قربانی:
در سحرگاه با تابش نخستین نور خورشید‌، نوبت‌ ذبح‌ گوسفندان‌ و گاوهای‌ قربانی‌ فرا می‌رسد. با ریختن‌ خون‌ قربانی‌، یاد ایزد حامی‌ دهقانان‌ و تولیدكنندگان‌ كه‌ باعث‌ بركت‌ كشت‌ و دام‌، روییدن‌ رستنی‌ و گیاهان‌ سودمند و خرمی‌ و شادی‌ انسان در زمین‌ می‌گردد، گرامی‌ داشته می‌شود.
تقسیم گوشت قربانی:
دام‌ها توسط اهالی و یا افرادی از روستاهای دیگر در اواخر فصل پاییز برای متولی فرستاده می‌شود و او در فصل زمستان از آن دام‌ها نگهداری کرده در روز جشن همه آنها را قربانی می‌کنند. بعد از این کار گوشت‌های قربانی شده بین اهالی تقسیم می‌شود.
ولوشین:
با مقداری از این گوشت نوعی آش به نام "ولوشین" تهیه می‌کنند و روز چهارشنبه بین اهالی روستا و مهمان‌هایی که از سایر نقاط راهی اورامان شده‌اند، تقسیم می‌شود.
شب‌نشینی در خانه شالیار:
شب‌ هنگام‌ همه‌ مردان‌ در خانه‌ پیر جمع‌ شده‌، گروه‌ گروه‌ در جایگاه‌ ویژه‌ی‌ طایفه‌ خود می‌نشینند و برای‌ تبرک رشته‌ تسبیح‌ چوبین‌ دانه‌ درشت‌ و گیوه‌ به‌ جای‌ مانده‌ از پیر را می‌بوسند.
مراسم سماع دراویش:
دراويش قادری كه عمدتا از روستاهای اطراف و روستاهای مرزی عراق از سه‌شنبه شب به اورامان آمده‌اند بر بام خانه پير حلقه زده و با آوای عرفانی دف شروع به ذكر و سماع می‌كنند.
سررشته سماع:
در اين مراسم سالمندان سر رشته ذكر را به دست دارند و جوانان هر از گاهی از خود بی‌خود می‌شوند.
کولیره مژگه:
در سومین‌ جمعه‌ بهمن‌ماه‌، مردان‌ نان‌ "کولیره مژگه" را كه‌ به‌ شكل‌ قرص‌های‌ طلایی‌ رنگ‌ از آرد گندم‌ و مغز بادام‌ كوبیده‌ تهیه‌ شده‌ و با گیاهان‌ خشک‌ چون‌ ریحان‌ و سیاه‌دانه‌ تزیین‌ شده‌ است‌، بر سر مزار پیر شالیار می‌برند.
تقسیم نان:
در آخرین مرحله از این مراسم که با بستن پارچه بر در و دیوار و درخت مزار آغاز می‌شود نان‌ها را روی‌ هم‌ می‌ریزند و آنها را خرد كرده‌، با ماست‌ بین‌ حاضران‌ تقسیم‌ می‌كنند.
سنگ شفا بخش:
هر سال‌ در دومین‌ هفته‌ اردیبهشت‌، اهالی‌ اورامان‌ و روستاهای‌ مجاور به‌ رسم‌ تبرک و برای‌ شفای‌ بیماران‌ قطعه‌ای‌ از تخته‌ سنگ‌ كنار مزار پیر شالیار را می‌كنند و با خود می‌برند. آن‌ها بر این‌ باورند كه‌ كرامت‌ پیر شالیار باعث‌ تبرک این‌ سنگ‌ شده‌ و هر سال‌ بار دیگر‌ سبز خواهد شد.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 http://kermashan60.blogspot.com